خاطرات روزهایی که مهندس نمیشوم

یعنی من شاهکارم

یک عدد تست ریپورت از دانش ندانشته خودم پر کرده ام و حالا دارم تند تند برایش فرایند تست طراحی میکنم

یعنی من آخرشم که با کمال .... باید بفرستم واسه یه شرکتی تو ژاپن و من همچنان استرس دارم

که آخه دختره خر کی به تو گفت این کار رو بکنی....

 

وای دوست جونی انگاهر یهو دنیا رو به من داده بودند وقتی دیم این همه واسم پیغام گذاشتی

۱- میبینی مغز من هیچ وقت درست کار نمیکنه. حس میکنم این بی توجهی من نسبت به غلط های املایی یا همون شعر های پس و پیش یه جور بیماری یا کم توجهی اونم از سر قصد یا یه جور شکلک و دهن کجی... هر چی هست خیلی هم ازش خوشحال نیستم اما کار درستی هم براش انجام نمیدم . فقط ناراحتم و این همون ذهن بیمار منه.

۲- من که فکر نمیکنم با کلاس باشم . احتمالا هوس کرده بودن منو دست بندازن....

۳- چهارشنبه که سهله و همه روزهایم برای تو( یک عاشق کوچولو)

۴- من نه بزرگم نه کوچک . فقط تلاش میکنم مثلا منطقی زندگی کنم. هر چند سراسر پر از احساسم.

میدونی این تلاش من مثل یه دیواره که دور خودم میکشم و امان از ان روز که کسی از پس آجرها. اون ور دیوار رو ببینه که من قوی نیستم. به هر حال این تنها سیاست توی زندگی منه.

اما گاهی خودم مثل یک ضبط از تمام زندگی حرف میزنم.

۵- آره باید بهش میگفتم برو یک فکری به حال فکر زنانه ات بکن. اصولا با تو پایه ام بخصوص وقتی حرف جدی میزنی هر چند گاهی تند میری اما حتما میری و این عالیه.

۶- این تاریخ زن بودن . منو حتی یاد سوسن خانم هم میندازه. به یاد تمامی پروتزها و ساکشن ها و عمل های زیبایی . انگار هنوزم ما اسیران بدنیم. میدونی یه جای این کتاب میگه که خیلی طول کشیده تا با کمک علم ما زنان دیگر اسیر بدن نباشیم و بتونیم جمعیت رو کنترل کنیم اما همین علم دوباره ما را اسیر بدن میکند.

به هر حال من به تازگی پذیرفتم زن بودن قسمتی از اسارت بدن رو داره . چرا که معیار زیبایی همیشه وجود داره.......

۷- امان اگر این بار هم به همام سرنوشت معروف مبتلا شوم. حتی از پدرهم خجالت میکشم.

۸- خوشحالم برای همه روزهای خوب و روزهای خاطرات تلخ که با تو داشته ام چرا که میدانم اگر بخواهیم میتوانیم دوستی ها را دوباره بسازیم.... و این ساختن واقعا مثل خلق کردن زیباست.

۹- فروغ یه دوست وبلاگی که الان باز مدتهاست ازش بیخبرم . منو یاد چند سال پیش خودم میندازه.

۱۰ - وای که من مردم از خوشی این همه نظر اونم یک جا

۱۱- اگه چیزی از قلم افتاد . حتما یاد اوری کنید. اها روناکی دوست داریم

فیس بوک همان صفحات جدید و پر از صمیمیت

مانده ام بس عجب که وقتی در نیا مجازی این جور راحت دوست داریم و صحبت میکنیم

پس چرا در دنیا واقعی آنگونه دور بودیم . دور دور

............................

دیشب هوس کرده بودم بدوم تا سر کوه

دور ها آوایی بود؟؟؟

میگفت باز کودکت بیدار شده

و من خوشحال از تمام لحظات شادی که در آن از عددی صحبت نیست.

.....................................

با اراده هر چه بیشتر تلاش میکنم کتاب جنس دوم را بخوانم

وقتی از حق رای دادن زنان نوشته از اینکه در حال حاظر اجرا میشود خوشحالم

اما دروغ چرا زجر دهنده هست . انگار تاریخ زن بودن و زن شدن را دوره میکنی.

از اینکه زنان تا همین سالها پیش اسیر جسم بودند و طبیعت مادر شدن.............

یعنی این روزها حس میکنم یه جورایی زندگی شدید داره با من بازی میکنه

یعنی همون آهنگ قدیمی که میگفت همه چی ارومه...

.....

زنگ زدم به دوستم میگم یعنی شدید دلم هواشو کرده.

برای همه اون کاپشن آبی اون و کاپشن قرمز خودم و همه عکسهای سرور با کاپشن صورتی

و کاپشن سبز رنگ روناکی

دلم برای دوستم برای اون اون روز که میخواست تو اتاق بیاد ولی نمیتونست و از پشت در کاغذ اتیش....

 

ولش کنید باز مدیرمون زنگ زد و ما رو گذاشت سر کار.......نمیزارن یه لحظه دل خوش وبلاگ بنویسی

پنج شنبه دوستان دور هم جمع میشوند و تو می یای سر کار........

و اینکه دیروز رفتی . کلی ادم ها بودند و کلی خاطرات اما سرور نبود.

امروز من و همکارم وسط یک بحث به این نتیجه رسیدیم که خیلی هم بد نیست ادم زود بمیره

 

 

همکار قدیمی اومده . میگم ا شما هنوز ایرانی

میگه اره

میگم اره همون قدر که بهانه هست واسه رفتن همون قدر هم هست برای موندن.

میگه یه خبر بد شنیدم

میگه هر چی غم ها برن شادی های بیشتری باقی می مونن

 

دلم کلی هوس دوست بازی کرده

کلی هوس یه جای اروم یه هوای خوب یه نوشیدنی خوب یه دوست خوب و یه گفتمان انچنانی کرده

میگه من وقتی به هم میزنم چند روز گیجم چند روز هم عصبانیم

چند وقتی ناراحتم تازه کم کم که عادت میکنم باید یکی دیگه باشه

من چی باید بگم ...........

 

 

هنر نزد ایرانیان است و بس

خیلی جالب بود امروز ایمیلی داشتم که محتوی متن به نوعی شرح حال این چند وقت من بود.

هنوز هم همان قصه افتخار امیز گذشته ها

هنوز هم همان جنگ با انگلیس دایی جان ......و افتخاراتی که شاید هرگز جنبه واقعیت نداشته اند.

اری من هنوز یدک کش همان القابم. دختر ی که ریاضیش عالیه

به کی میتوانم گفت با چه دردسری دروس ریاضی دانشکده را پاس کردم.

میدانید خیلی سخت است با حفظ توانایی های قبلی .به توانایی جدید دیگری رسید.

من فکر میکنم ما توانایی های قبلی رو از دست نمیدیم فقط فراموش میکنیم.

 

 

روزگار غریبی ایست نازنین . دل مادرک به اسم ام اس هایی بند است که برایش میفرستم و همان بهانه های کوچک لبخندش.

سخت است باور ضعیف شدن

 

مامان میگه آره یه مشت پیرزن دور هم جمع شده بودن

میگم مامان تو جوون ترین بودی

میگه نه از من جوون تر هم بود.

میگم پس چرا پیرزن.

 

همان حالت معروفف

وقتی دوباره تصمیم میگیری

و باز هم میدانی فقط حرف میزنی و عمل نمیکنی

من برای چندمین بار قول داده ام از ایران بروم

آیا این بار موفق میشوم.

میدانید از خودم بابت همه شعارهایم بدم می آید

با همه دلایل برای رفتن باز هم عملی انجام نمیدهم.

زندگی از سال ها پیش که کار کردن را شروع کردم همین قدر یکنواخت بوده

پس چرا کاری برای خودم نمیکنم یک تجربه جدید

و از این فکر نکردن ها و پیشرفت نکردن ها خودم را نجات نمیدهم حتی وارد یک میدان جنگ با زندگی هم نمیشوم

شنیدید میگن همه چیز آرومه من هم همه چیزم حالت استدی استیت داره . باید انگلیسی میگفتم همه چیزهایم دو طرفه هست رفت و برگشتی......

رو ناکی کلی کلی نشاسته های خوشمزه بپز تازه میتونم بهت پیشنهادات جدید بدم که چه جوری چند رنگ هم تولید کنی.....میبینی چه پیشرفتی کردم....

 

فروغ عزیزم در اولین فرصت برات مینویسم. میدونم که خیلی گنگ بود

قطعات با کلاس

زنگ زده ام میگویم سه نمونه استر داریم چون قطعات شما حساسن بهتره روی قطعه مادر تست انجام شود.

 

تماس گرفته میگوید : خانم مهندس براتون سه تاقطعه با کلاس ژاپنی پیدا کردم. خیلی خوبه دیگه.

 

یعنی من کشته مرده این جور اصلاحات مهندسی ام.

وقتی با قلم خودم نقد میشوم

مدتهاست که از این سبک وبلاگ نویسی خوشم نمی آید

میدانم که به این زودی وفق نمیشوم ترکش کنم . همین روزمره نویسی های از سر احساسات فوران شده  و یا خاموش

مدتهاست وبلاگ یک پزشک را میخوانم و خیلی وقتها از خواندم این وبلاگ حس جالبی دارم حس ارتباط یافتن با دنیایی بهتر و تلاشی مفید برای نویسنده بودن.

چند وقت قبل مصاحبه ای از نویسنده این وبلاگ هم خواندم و باز هم بیشتر پی بردم هنوز در سطح فوق العاده پایینی از وبلاگ نویسی فعالیت میکنم

نمیدانم شاید فقط قدم های برای قبول نداشتن زندگی خصوصی در دنیا مدرن.

وب گرد حرفه ای هم نیستم.

 

اما مدتهاست که بیماری کشورم فکر میکنم به طنز رایج . بههمه گیر بودن بیماری که درمانی ندارد و به هزاران ......

خوب سالهای اول زندگی در تهران و همه حرف هایی که میشنیدم

به این عدم برابری در کشورم

به تمام حرفهایی که میشنوم

در اولین فرصت چند پست در این باره مینویسم

وقتی از نزدیک سال تحویل با دوستات حرف میزنی میگی ای کاش بهانه بهتری بود

ای کاش سالهای دیگه هم همین کار ر انجام میدادی

میگی یادم باشه سال بعد حتما زنگ بزنم

ایمان تو راهه

کلی کار داشتم از شام و دسر و .....

زندایی میگه جبران کنیم

به خودم میگم کادو تولد پارسال رو میدادین

وعده چند سال دیگه پیشکش

اگه حساب حرف های احتمالی نبود

مطمئن بودم میشستم سر جاش

تا حرص شب تولدم یکمی تخلیه بشه

اما وقتی نوه بزرگی و همچنان .......

بله باید آنچنان کار کنی تا........................................

کم بود جن و پری ... این یکی هم از پنجره پرید.

سال نو میشود

دل بد مکن

ساعات پایانی سال بود

من در تکاپو تمیزی

موبایلم زنگ میخورم

بغض در گلویم میپیچد

درد بدی ایست خفه اش میکنم

خانواده وحشت زده مرا نگاه میکنند خوب میدانم گریه جایز نیست لبخندی میزنم

میرقصم میرقصم

سرور رفت. کوتاه اما ............

منگی من ادامه دارد.

تولد ۳۰ سالگی بسیار مسخره بود

تولدی نبود.اما هنوز هم میدانم در اولین فرصت یک تولد سی سالگی درست و حسابی برای خودم میگیرم

کاری انچنانی به بهانه این سی سالگی عزیز.........

اما به کوری چشم همه اتفاقات بد

من همچنان خوشحال سر حال و امیدوار

چشم در راه اینده