دوستم یه جا نوشته بود آدم ها عوض نمیشن . فقط خودشون رو کول میکنن و از یه جا به یه جای دیگه مهاجرت میکنن


و این درست سرنوشت این روزهای من

خودم رو کامل جا دادم تو 59 کیلو گوشت و پوست و تفکرات و استخوان و چربی ..........

آوردم اینجا و از تنها چیزی که میگذرم یه مقداری چربی و گوشت

و جایگزینشم هیچی نمیشه 

حز مقاومت واسه چیزهایی که ارزش نداره

بله من یه همچین ادمی هستم که تا سرم نشکنه راضی نمیشم چیزی یاد بگیرم

من دچار بیماری خود سانسوری شده ام

یعنی سال هاست که از این بیماری رنج میبرم

خودم رو از خودم سانسور میکنم

خواسته های ساده ام رو هم دفن میکنم و 

همیشه با خودم قائم موشک بازی میکنم

گاهی فکر میکنم این همه از عقده کودکی که نمیتونستم به خاطر قدم خیلی راحت یه جا قایم شم


اسباب کشی همیشه یه قسمت بزرگی از زندگی من بوده

و در هر اسباب کشی قسمتی از چیزهایی که فکر میکنم زندگی بدون اونها امکان پذیر نبوده رو پشت سرم جا میزارم و میرم 

و بعد حتی احساس نیاز به اونها رو هم فراموش میکنم

ولی درگیر خاطرات میشم از اینکه بدون من چه بلایی سرشون می یاد

این حس وابستگی به وسایل خونه رو نمیتونم درک کنم

معمولا ترجیح میدم گوشه انباری نباشن چون حتما جای ترسناکی


عشق یعنی اینکه عکس درب و داغون چند سال پیش که انگشت به دهان هم بودی

رو از تو فیس بوک ور دارن برن چاپ کنن قاب کنن بزنن بالای میز کارشون

و تو الان هر روز خودت انگشت به دهان اون عکس رو تماشا کنی

اصلا همین کار ها باعث شد ...........


میدونی من در کل ادم خل و چل مسلکی هستم 

گذاشتم رفتم از همه چیز هم مثلا دل کندم

اون وقت نشستم اینجا انتظار هر روز ملت دلشون واسه من تنگ بشه و هی واسم ایمیل بزنن

یعنی من یه همچین خلی هستم


گاهی وقت ها موقع انجام دادن یه کاری و یا لذت بردن از یه تجربه جدید  و هزار تا چیز دیگه

به خودم میگم وای تو باید این کارو سالها پیش انجام میدادی وقتی بیست سالت بود

و حالا الان مدت هاست که فکر میکنم از بیست سالگی بیشتر بزرگتر نیستم

و همه کارهامو مثل بیست سالگی انجام میدم

حالا اینکه وقتی بیست سالم بود چه جوری بودم رو نمیدونم

این فقط یه جور گاهی افسوس خوردن و گاهی یه جور شادی کردن

و اصل جریان ایجاد آزادی .........

چی فکر کردی ما اینیم


هیچ وقت یادم نمی یاد کی زبون باز کردم تا فارسی حرف بزنم

شاید همش به عشق اون عروسک گوشه مغازه بود

الان که سالهاست یه چشم هم کنده شده و تو زیرزمین افتاده

امروز خونه آنا بودم داشت با عجله همه لوازم زندگی شو به من پیشنهاد میداد

و من هردم خودم رو به خاطر می آوردم 

و این یعنی مهاجرت یعنی بخشش

و من با دو تا چمدون پر برگشتم خونه


چمدان

یعنی گنجاندن 32 سال زندگی در اندرون 40 کیلو بار

همینه که میگن اگه وقتی جوون تری بری راحت تری

اون جوری 20 سال رو تو 40 کیلو جا میدی


نوستالژی های بدون آینده نگری

وقتی که یهو شروع میکنی به پختن حلوای هویج 

زعفرونت تموم میشه کره های رو هم مصرف کردی

خستگی داره کلافت میکنه

چایی رو دم میکنی 

و یهو میفهمم ااااااا گلاب نداریم .

دارچین رو تو حلوا خالی میکنی 

و شروع میکنی سر خودت شیره مالیدن

چهل و هشت

وقتی مهاجرت میکنی تقویم دیگری رو باز میکنی به نام تاریخ ورود که میشه مبدا همه چیزها برای شمارش