الان ميدونم يك هفته نيستم و ميدونم هيچ خبري هم اتفاق نمي افته

دلم تعطيلات عيد ميخواد راستش .دلم ميخواد بدونم چند ماه بعد كه تعطيلات عيد شد باز هم دلم ميخواد يا اينكه همه چيز تموم شده يا شكلش عوض شده

جالبه كه هميشه خودمون دنبال پيچيده تر كردن  ميريم

 

و گاهي كه روابط پيچيده سراغمون ميان انقدر ازش دوري ميكنيم تا خوب و كامل دو سر كلاف تو هم پيچيده بشه بعد همون نزديكي ها هي تقلا ميكنيم و هي اين كلاف تو قلبامون مغزمون فكرمون ميپيچه

من اصلا حرف خاصي نداشتم كه بخوام اينجا بگم فقط ميخواستم بگم ميبيني اين كلمات هم مثل كلاف ميمونن

آنهايي كه رفتن و آنهايي كه ماندند

گاهي رفتن ها ، سكوت آدمي را ميشكند .

گاهي انتظار رفتن ها آدمي را نزديكتر ميكند

مدتهاست حس عجيب دروني را حس ميكنم

گاهي اين رفتن ها ترس را ميكشد و بدون كمترين استرسي به گذشته ها اعتراف ميكني ، روزها كار ميكني، عصر ها پاي تلفن گريه ميكني و شبها را در آرامش به خواب ميبري

 

با خودم ميگويم اگر قرار نبود برود باز هم همينطور بود

انگار ميداني اين رفته ها آسيبي براي تو ندارند

راحت سخن بگو

 

يعني من اخرشم

امروز فهميدم كه امروز فرداست . اين رو جلوي در سفارت فهميدم

اينجاست كه ميگم من محشرم

از همه سرم