تلفن را که قطع میکنم دوباره زنگ میزند

مطمئنم که خودش هست

باز هم اصرار و اصرار و اصرار

تا حالا شده یهو هی ازتون خواستگاری کنن

اونم این جوری

(( ای اسو زنم میشی))

دقیقا همینجوری

بعد شما جای من باشین جواب چی میدین؟

و همینجوری هم بخنده و خوشحال باشه . انگار انتظاری جز شنیدن جواب وای حتما یا چرا که نه نداشته باشه.

و من کلافه ام . کلافه بودن هم شاخ و دم نداره که..................داره......

و حرص میخورم از این جمله که وقتی خواستگاری نقد میکنی بهت میگن : مگه بقیه با کی ازدواج کردن

و یهو حس میکنی میخوان هلت بدن توی یه چیزی که از سرنوشت اون بقیه هم خبری نیست....

و چه جوری باید بگم به من اصلا مربوط نیست که چرا دوست من که استاد دانشگاه هست راضی شده با برادر د.ستش که الان دانشجو فوق دیپلم و هیچ کاری هم نداره ازدواج کنه و اصلا به من چه که این ادم یکی از صمیمیترین دوستای من بوده . اصلا حتما یه چیزی دیده

که من هنوز در ادمی ندیدم