امروز خونه آنا بودم داشت با عجله همه لوازم زندگی شو به من پیشنهاد میداد

و من هردم خودم رو به خاطر می آوردم 

و این یعنی مهاجرت یعنی بخشش

و من با دو تا چمدون پر برگشتم خونه