دلم یک جمع قدیمی میخواهد جمعی که از من اطلاعات داره من رو کم و بیش میشناسه

اینجا گم شده ام! و تنها حرف هایم از گذشته هاست آن روزها که مستقل بودم و بعد در یک عشق گم شدم

چشم که باز کردم دیگر مستقل نبودم دیگر من نبودم

زنی بودم وابسته!! زندگیش در آشپزخانه و سوپر مارکت و میوه فروشی و قصابی خلاصه شده

داستان های جدیدش از مادر شوهر است و جاری و یا غرغر های گاه و بیگاه شوهرش!!

حس ناباوری از اطرافیان جدید 

روز به روز بیشتر در من فرو میرود

گاهی چشمانم را میبندم و میگم بگذار بگذرد

شاید تو نبودی شاید ......