آخرش چه بود!!
دلم یک جمع قدیمی میخواهد جمعی که از من اطلاعات داره من رو کم و بیش میشناسه
اینجا گم شده ام! و تنها حرف هایم از گذشته هاست آن روزها که مستقل بودم و بعد در یک عشق گم شدم
چشم که باز کردم دیگر مستقل نبودم دیگر من نبودم
زنی بودم وابسته!! زندگیش در آشپزخانه و سوپر مارکت و میوه فروشی و قصابی خلاصه شده
داستان های جدیدش از مادر شوهر است و جاری و یا غرغر های گاه و بیگاه شوهرش!!
حس ناباوری از اطرافیان جدید
روز به روز بیشتر در من فرو میرود
گاهی چشمانم را میبندم و میگم بگذار بگذرد
شاید تو نبودی شاید ......
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ ساعت 16 توسط اسو
|