امیدوارم مردانه پای زن بودنت بایستی

جمله ای بود که خیلی فکر کردم به اینکه شوخی یا جدی

به اینکه فقط مردانه میتوان زن بود و فقط مردانه میتوان قول داد یا مثلا دخترانه هم میتوان زن بود

به اینکه زن بودن فقط در کنار مرد بودن است و مرد بودن ذات خالص

یا هر کدام موجودی ایست قائم به ذات ولی مکمل

به هر حال این روزها که زندگی از هر مردی تهی ایست تصورات تازه ای را پیدا میکنم

پی نوشت: مامان خانم جان بعد از نمیدانم چندین ماه می آید تهران

اسو تمامی ظرف های خونه رو عوض کرد . حتی قابلامه

اسو این روزها زیاد خرید کرد . لباس های تو خونه جدید خرید .

همه لباس های قدیمی از خونه رفتن بیرون

و همین طور ظرف های قدیمی

ظرف های جدیدم شکل قلبن و قلب های سفید سرامیکی .و جون میده که یکی پیدا بشه و اونها رو خط خطی کنه

اسو امروز امتحان داره دوشنبه هم امتحان داره

اسو داشت دیشب فکر میکرد و اون هم با صدای بلند . چقدر این زبان کبوتر ها مسخره است

 

 

یعنی خیلی دلم میخواد یه پست باحال بزارم ولی نمیدونم چرا نوشتنم نمی یاد

شنبه و دوشنبه امتحان زبان کبوتر ها دارم

من درس نخوندم

....................................................

امروز با خواهر جان به خرید میرویم . اسو کی گفت دوست داره پول جمع کنه تصمیم داره به روش دخترانه زندگی کنه پس انداز اصلا خوب نیست

............................................

اسو با مهشید هم مشورت کرد یعنی مهشید هم میگفت این که نشد روش کار کردن

خواهر جونم هم میگفت سعی کن با روش دخترونه کار کنی

من هم پروژه اخری رو قبول نکردم

.....

میدونید فکر میکنم به این رفتن . زبان خوندن و ایلتز. به شرایط کاری به عدم برابری زن و مرد در محیط کار

به دختر بودن . به همسر داشتن . به خیلی چیزها به دکتری خوندن

 

ولی چیزی که این روزها شدیدا در مخم درگیری ایجاد کرده عدم برابری شرایط کاری

میدونم چیزی که من حس کردم تو خارج از ایران هم هست حالا شاید کمی بهتر باشه

به اینکه من زنم . اهن خودرو قطعه کارخانه جاده سنگ همه مرد هستن

حتی این رنگ هایی هم که تو محیط کار من هستن مرد هستن

دلم برای تحقیق برای استاد تنگ میشه اما

میدونید من با شجاعت زیادی میتونم بگم من در شرایط کاری خودم ادم موفقی بودم و هستم ولی بهای سنگینی دارد.

وقتی نگاه میکنی در یک جمع ۱۵ نفر مرد هستن و تو تنها زن میدونید ناخوداگاه روابط کم رنگ تر میشه نمیتونی خیلی جلو بری همیشه باید مراقب باشی توان ایستایی در مقابل شوخی ها رو نداری

و وقتی دلت برای روح لطیفت تنگ میشه ........

و میدونم تو ایران بدتره

تو این کنفرانس بخوبی این رو حس میکردم

و بیشتر میفهمم پدرم راست میگفت صنعت مکان مناسبی نیست

میدانم که وقتی پای زندگی و مادر بودنم در میان باشد انقدر احساسات لطیف زنانه دارم که به محیط خانه برگردم ولی الان و در این شرایط نمیدانم کدام درست تر است

خواهرک راست میگه من دیدگاه هم به کار مردونه شده و برای فراموش کردن مشکلات کار رو انتخاب کردم

ولی حالا دارم سعی میکنم به سبک دخترونه تری زندگی کنم

دلم کلاس رقص . ازادی خیال . اشپزی . خرید. غیبت های دخترونه . مسافرت......

وقتی تو کارخونه کار میکردم هر روز صبح شلخته تر از قبل میرفتم کارخونه و هر روز نگران تر از قبل به خاطر برخورد کارگرها . خیلی تفاوت بود میان انچه از مهندس شدن میپنداشتم و انچه دیدم

صبورانه ایستادم صورتم دستم رنگی بود همیشه کثیف بودم ولی نمیخوام بگم بدم میومد از تجربه از اینکه میتوان مشکلات رو حل کرد و از خیلی چیزهای دیگه لذت میبردم

ولی دختر بودنم محدود بود محدود محدود

چند سالی گذشته بود حالا اسم و رسمی داشتم تجربه داشتم حالا نگاه کارگران شوخی مسخره همکاران مرد کمتر ناراحتم میکرد

مشکلات خانوادگی که پیش اومد خسته تر شدم با هزار دردسر کارم رو کم کردم و اخرش چند ماه بیکار شدم

کاملا فهمیدم اول خانواده اخر هم خانواده

کار جدید بهتر بود دفتر تمیز میز تمیز بدون پوشیدن لباس فرم و روپوش کارخونه

داخل تهران بودم صبح ها خروس خون بیدار نمیشدم و شبها با صدای .... به خونه برگردم

با حقوق کم تر هم کنار اومدم حالا دوباره اینجا هم شرایطش به هم خورده یا من حساس تر شدم

با هر کسی چونه زدن بازدید از کارخونه های ناکجا اباد تهران و اطراف و اینکه همه اینها افزایش دارامدی نداره

امیدوارم طی این مدت بتونم شرایط مالی رو بهبود بدم و گرنه خستگی کار در محیطی که حس تعلق نداری سخت تره و نگرانی برای از دست دادن همه حس لطیف زن بودن

و  فکر میکنم زن بودنم اگر برای مرد دیگری نیست برای خودم که هست خودم حق دارم از زن بودن لذت ببرم

 

دفاعیه -

من چند بار نوشتم و پرید

هی از خودم دفاعیه نوشتم و هی پرید

اقا خانم من نخواستم از خودم دفاع کنم

من دنبال ادمهای افسرده که همش ناله میکنن هم نیستم

و اینکه اگه نوشته های اینجا اینجوری و هیچ پست شادی هم نداره درحالیکه من گاهی شادی رو تو پستهام حس میکنم

شاید به این علت که از بچگی هام فقط وقتهایی مینوشتم که ناراحت بودم یا حس های عجیب و غریب داشتم

و اینکه در راستای طرح شاد سازی عمومی وبلاگ ِ میگوییم چند تا اهنگ ...... در این وبلاگ پخش شود

تصور کنید همان طور که از خواندن اه و ناله های من ناراحت و چشمانتان گریان است . کمر ها و ضرب انگشتان شما دیدنی ایست.

این بود انشا من

من سه روز شرکت نبودم در کنفرانس به سر میبردم و از خندیدن با دوستان و کمی غیبت لذت میبردم

هورا هی به افتخار و بهانه حضور مامان جان در هفته اینده . اسو یک عالمه ظرف خرید

هستن دوستانی که بدونن اسو ظرف دوست داره و تازه هم این حس خودم رو کشف کردم

روزگاری بود عجیب که اصلا به نظرم ظرف و طلا و لباس هیچ جلوه ای نداشت و نمیدانم چی به سرم خورده که ویترین ظرف فروشی نگاه میکنم گاهی هوس میکنم برای خودم طلا بخرم البته هنوز این کارو نکردم شک نکنید که اعلام میکنم

به هر حال دوستان عزیز دختر بودن چه دنیای قشنگی لذت ناب رنگ ها . احساسات عجیب.

 

امروز

دیروز

و

فردا

روزهای قشنگی بود اما

پر بود از حس های دلتنگی برای دانشگاه

برای همه دوستانی که دنبالشون بودی

و میدونستی که دیگه ایران نیستن

در اسرع وقت در این مکان یک دفاعیه نصب میگردد

ای خوانندگان عزیز امروز از نمایشگاه اومدم و میخوام یکم زبان کبوتر ها تمرین کنم برم سر کلاس

حس ندارم از خودم دفاع کنم

یک خستگی دلپذیر از گپ زدن با دوستان . تمام صورتم رو سرخ کرده

ای حال میده تو افتاب بشینی و گپ بزنی

 

 

 

مژدگانی

به کلیه دوستان عزیز که بتونن یه دوره نهضت سواد اموزی و ویرایش پست بزارن

یک پست بدون غلط املایی اهدا میشود.

این روزها که زبان کبوتر ها میخوانم فارسی نوشتن بد تر شده هیچ ربطی نداره

ووولی  من مقصر نیستم

یاد این معما می افتم که حسن کچل املا نوشت همه رو غلط نوشت پس چرا ۱۹ گرفت

روزی که آشپز شدم

اولین بار تو گوشت چرخ کرده به جای نمک ، جوش شیرین ریختم

دومین بار استبولی درست کردم برنج های ته قابلامه شفته شد روهاش نپخت سیب زمینی هاشم من مقصر نبودم از سنگ بودن انگار

سومین بار سبزی پولو بود . برنج و سبزی ها رو باهم ریختم تو دیگ . آش بود یا شد رو یادم نیست

تازه سال سال ها پیش از اینها برنج و با اب گذاشتم رو گاز اب نجوشید برنجا وا رفت . من هم گفتم اصلا میخواستم شیربرنج درست کنم

میبینید همیشه من بی تقصیر بودم یا اب نجوشید یا برنجها از دو جور بودن یا نمک خودشو قایم میکرد.

بله به هر حال مه و خورشید فلک در کار بودند که من آشپز نشم

اما این اسو جان که از دست غذاهای سلف به ستوه اومده بود تصور کنید اسو در ترم یک . یه نی قلیون بود که فقط برنج غذا رو میخورد و یک گردی بد جور به اسم شکم داشت.

 

منزل عمه خانم جان اینها دور بود تازه اسو غرور داشت روش نمیشد هی غذا بیاره

پدر جان هم که حکم داده بودن به زن جان که غذا یخ زده خوب نبیده بزار این دختر خودش غذا وپزه

چه قدر تن و کنسرو  به هر حال اسو جان آشپز شد

ولی جاتون خالی

اسو یادش میاد اولین باری که سوپ پخت فکر کرد گوشت لازم نیست و مزه بینهایت عالی بود جو و سبزی پخته شده و سطل اشغال اون سال اصلا سرما نخورد.

 

اسو هنوزم سوپ پختن رو دوست داره

تازگی ها اسو کیک میپزه و باباش میگه دست پخت اسو از زن جان بهتره

روزگاری بود که مامان یا عمه خانم حتی نمیزاشتن من به قابلامه غذا نگاه کنم نکنه ......

الان با نظر من آشپزی میکنن

به هر حال اسو جان یادش به خیر

 

 

نمیدونید که من دارم چی کار میکنم به هیچکس هم نمیخوام بگم البته چند نفری میدونن من دارم چه غلطی میکنم

کلی خودم تعجب میکنم از این اراده خستگی ناپذیر خودم یعنی اخرشم

 

ای اقا بیا عاشقم کن عاشقم کن بیا با دلم راه بیا

این چند وقت شدید فکرم پیش خواهرم . هی به ۱۶ اذر فکر میکنم هی خواب اون روزهای مسخره رو میبینم هی حالت گریه بهم دست میده اما گریه نمیکنم

 

اصلا جناب اقای مدیر زودتر از این نده برگرد من میدونم که موفق میشم.

 

ولی ای ته دلم شاده

 

یعنی سرما خوردم یعنی گلم درد میکنه انگار کتکم زدن اصلا کتک خوردم

 

دلم هوس یه کار جدید کرده ، چند وقت شدید با مدیر ناسازگارم

یعنی همین یا این پول رو میدن یا من اراده میکنم واسه عوض کردن کارم.

یعنی نمیدونم امروز چی میشه ولی میدونم این چند وقت حتما یه چیز خوبی میشه که من بیام اینجا جار بزنم

 

ببین از روزی که رون مرد تو هم برام مردی

دیروز با کمال خونسردی پسرک میگوید . برو خونه پشت ماشین ظرفشویی بشین کی گفته خانم بیاد تو جاده رانندگی کنه.

من کار خاصی نکرده بودم فقط تو لاین سرعت با ارامش داشتم با موبایلم حرف میزدم.

 

ببنید خانم های محترم گاز تو اشپزخونه هست. دنده تو قصابی. 

کلاج و ترمز این ها هم احتمالا تو صندوق عقب........

 

همیشه همه مار ها بد نیستن

اره همیشه این جوری نیست گاهی در اون لحظه سمی که وارد بدنت میکنن بهترین درمان

 

به هر حال من خواسته پست قبلی رو مطرح کردم.و منتظر جواب......

من این روزها خالی و تهی از هر عشق. تصورات عاشقانه ام ندارم گاهی تلاش میکنم و میدانم ......

حس عجیبی گاهی بشدت هوای عاشقانه دارم و گاهی از این ازادی بی حد و مرز احساس شعف میکنم

 

یعنی من باید یه کاری رو انجام بدم ولی نمیدونم چرا روم نمیشه؟

خدایا یکم به من پررویی عطا کن بتونم این پول رو بگیرم

 

این روزها خودم رو مرور میکنم

این روزها فکر میکنم همه چی با چی شروع شد

میدونید زن بودنم ، جنس مونث بودنم را دوره میکنم

غرق در تمام لذت های دختر بودن

و سرشار از اندوه روزهای دور بودنم از خودم میشوم

به تمامی قیمت هایش را پرداخت میکنم

و به تمامی وجود خودم را ستایش میکنم

به خاطر تمام صداقت ها و دوست داشتن هایم

هنوز گاهی کودک درونم را شاد میکنم

هنوز ایمان دارم میتوان نصفه شبی عاشق شد و دم صبح به دیدار شتافت

هنوز هیجان های دختر ۱۵ ساله را دارم

من خودم را دیر کشف کردم

به پاکی قلبم قسم میخورم هنوز انقدر معصوم مانده ام که با نگاهی آتش میگیرم

هنوز به عشق اعتقاد دائمی بودن ندارم میدانم دوست داشتن برتر است

اما هنوز میدانم همه چیز با یک نگاه شروع میشود

میدانم که سخت تر میشود دل بست میدانم که دیگر دل نمیبندم

میدانم دیگر به آن سبک عاشقی نمیکنم

اما دروغ چرا گاهی دلم میخواهد گاهی دلتنگ میشوم

نه دلم برای ادمی ، خاطره ای چیزی تنگ نمیشود

دلم برای احساسات پاک خودم تنگ میشود

دلم برای هیجان تنگ میشود

آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم

ان چنان از تو کام میگیرم تا به خشم اورم خدای تورا

 

حیف از ان روزها که من بر تو به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب تورا از تو بگذشتم تورا هدر کردم

غافل از انکه تو به راهی ، من همچو اب روان در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال ره تاریک مرگ میسپرم

 

عاشقم عاشق ستاره ها

عاشقم عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

 

 

تو پست قبلی یه جورایی جنگ آمیز نوشتم

دیشب هم یه جورایی با زندگی سر دعوا داشتم ، ای عصبانی بودم و حرص خوردم اما اخرش خوابم برد

و صبح انگار معجزه شده بود من کاملا خندان بودم

میدونید گاهی من از یه سوراخ چند بار گزیده میشم و هر بار دوباره دستم رو تا ته میکنم تو سوراخه و میگم جناب مار میشه من نیش بزنید ، جناب مار هم بعد از عشوه و کرشمه یه گازی از من بیچاره میگیره که نمیدونم چرا..................البته همان بهتر نشون میده من کاملا خیلی سریع میتونم انتی زهر مار رو تولید کنم

اما به این سادگی ها هم نیست تب میکنم ،دلشوره ، دلهره، ترس ........ همه را تجربه میکنم

 

 

 

 

امروز کلاس دارم تکالیفم رو انجام ندادم قرار بوده اسم ده تا کشور با مونث و مذکرش به زبون کبوتر ها پیدا کنم

۵ شنبه اتفاقات عجیب و غریبی داشتم جمعه خوب بود هر چند باز هم احساسات عجیب و غریب داشتم اصلا من همیشه دنبال احساسات عجیب و غریب میگردم

به قول دوستی همه چیز رو فست فودی برگزار میکنی

به هر حال روز گار عجیبی ایست نازنین

آقای رون مرد ، آقای رون خوکچه هندی خواهرم بود ، من نتوستم تا قبل از مرگش ببینمش ولی خودم براش قبر کندم و آقای میم هم کلی کمک کرد و هی گریه کرد. آقای رون متاسفم که تو فدای غرور من و احساسات ترس من شدی

میدونم مامان میم از تو خوب مراقبت کرد اما .................

میدونم الان دوهفته گذشته و شاید تا حالا پارکبان قبر تو رو هم خراب کرده باشه اما باید به هر حال یه روز مینوشتم نمیدونی اون روز که بعد از مدتها آقای میم رو دیدم چه قدر راحت تر گذشتم

خیلی حرف های بی سروتهی میزد میدونی رون عزیز اون شب کمکم کردی برای همیشه از ذهنم بره بیرون تونستم تمام تقدس های خاطراتم رو بشکنم مرسی امیدوارم دیگه اجدادت اسیر ما ادمیزاد های خودخواه نشن

میبینید ادم به یک خوکچه هندی هم وابسته میشه اون وقت انتظارات عجیب این جنس مخالف ادمو متعجب زده میکنه تا دیروز با تو بودن از امروز  به نظرشون دیگه دلتنگی معنی نمیده

رون عزیز گریه های آقای میم برای تو بود یا من رو نمیدونم اما حالا خوب میدونم که خیلی دلم به حال این جنس مخالف میسوزه خیلی هیچ وقت نمیدونن چی میخوان یکی مثل آقای میم یکی مثل آقای .....

و همیشه ..............................

مدتهاست ننوشتم

مامان و بابا شروع فصل جدید زندگی مبارک دوباره شدین همون عاشق های قدیمی

دیشب میگفتی باهم دندون پزشکی میرین و من میگفتتم داری باز به شوهرت میرسی

دیدی داداشی هم رفت دانشگاه چه روزها که استرس این جریان رو نداشتیم

مامانی و بابایی جوون شدن دوباره مبارک

تنهایی دوباره چه حالی میده

دوستتون دارم میدونی عاشقتونم و اگه یه روزی ازدواج کنم میدونم بیشترین چیزی که تشویقم کرده این کارو انجام بدم داشتن یه خونواده خوب مثل شما بوده

 

مامان و بابای خوبم با هزاران خاطره خوب و یکمی هم تلخ هنوز افسوس بچه هایی رو میخورم که نمیتونن مامان و باباهاشون رو دوست داشته باشن

شاید یه روز ادرس اینجا رو بهت دادم که بخونی

سلام گفته بودم یک هفته نیستم ، یک هفته نبودم اما دو هفته هم درگیر همان یک هفته بودم

از شنبه کلاس زبان بق بقو میرم و انقدر قشنگ به زبان کبوتر ها صحبت میکنم و میخندم که شک ندارم جلسه سوم معلم من رو از کلاس میندازه بیرون

دلم برای وبلاگ قبلیم خیلی تنگیده و نمیدونم چرا حس میکنم دیگه اینجا باید یه جور دیگه بنویسم

گاهی حس میکنم  فصل جدیدی از زندگیم داره آغاز میشه من هم دارم عوض میشم

مسافرت جالبی بود هر چند کاری بود و پر از جلسه و کلاس و ....................درگیری

روناکی امروز ادرس اینجا رو برات میفرستم تا بدونی هنوز هر روز .................

میبینید من هنوز درگیر این فصل ها هستم درگیر بودن ها و نبودن ها

 

مامان بابا خیلی دلم براتون تنگ شده خیلی حس این دور بودن در نزدیکی

۱۶ آذر نزدیک من حتما میرم خونه فرخ جونم دلم واسه تو هم یه ذره شده میدونی الان چند ماه نتوستم بهت سر بزنم ، خواهر جون میگفت اگه بیام دیدنت این حال خرابم بهتر میشه

مامانی خواهری تصمیمش برای رفتن خیلی جدی ، دلم میخواد اگه یه روزی من رفتم و اینجا رو خوندی بدونی که خیلی درگیر بودم تا تونستم از این حس های عجیب و غریب دل بکنم